ابابیل
و ارسل علیهم طیرا ابابیل
امروز شاید دیگر در هیچ رساله عملیهای حکم به حرمت سینما و تئاتر داده نشود. دیروز هم شاید چنین حکم صریحی نبوده و اختلاف فتوا در این مقوله کم و بیش شدت و ضعفهایی داشته است. ایضا در تماشای فوتبال هم. و الی ماشاا... مقولههایی که زندگی امروز و هر روز ما را ممزوج خود داشته است. اساسا تغافل سکرآوری که زندگی انسان معاصر را اجین خود داشته است آن چنان در زیر پوست روزمره آدمها نفوذ کرده که به هنجاری مقدس و "تابو" گونه بدل شده است و کلی صغری - کبری باید بیاوری که هدف آفرینش این نبوده که به دنبالش افتادهایم و اصلا قرارمان این بود که ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون و از این قسم مفاهیم. اما "کید" شیطان چنان چسبناک بود که با کوچکترین اشاره این چنین مجذوب و مانوسش شدیم و حالا چه کسی این چسبها را از رگ و ریشه زندگیمان بکند و پاکمان کند؟ بعدالتحریر: 1. مسئله اساسی فرهنگ به غفلت مربوط و مرتبطه 2. بدجوری غافل شدیم 3. انگار که مسابقه س: "هرکه غافل تر عاقبت بخیر تر!" 4. میشه توی مسجد بود و روحانی هم بود و مشغول کار به اصطلاح فرهنگی بود و دچار غفلت هم بود و کلا سرمنشا نشت غفلت بود به جامعه، می شه هم کاسب بود و اهل خدا و پیغمبر هم نبود و سرت توی کار گرم بود و باز هم دچار غفلت هم بود! می شه هم امام خمینی -ره- بود و منشا غفلت زدایی... السلام علیکم یا فاطمه الزهرا(س) با ناراحتی و احساس همدردی گفت: خدا بد نده! چی شده؟ چرا مشکی پوشیدی؟ گفتم: ایام فاطمیه س، شهادت مادرمون بعدالتحریر: 1. خیلی اعصاب خوردکنه که توی شهری مثل اهواز فضا اینقدر عادی باشه که کسی نفهمه ایام فاطمیه س 2. بی بی مظلوم ما ما رو ببخش کودک تر از الان که بودم کتاب صورتی رنگی را در کتابخانه پدرم زیارت کردم با عنوان "چین قدرت بزرگ فردا"... آن روزها بیشتر اگر به جک شباهت نداشت به علامت تعجب میمانست که یعنی چه؟ چین قدرت بزرگ فردا؟ حالا که میبینم بازار ایران یا شاید بهتر بگویم دنیا در ید قدرت این چین و ماچین افتاده مدام تصویر آن کتاب صورتی رنگ در ذهنم رژه میرود و با خود میگویم چین قدرت بزرگ فردا؟ قدرت اقتصادی امروز چین از کجا ناشی شده است؟ از سلوک کمونیستی در ساختار اجتماعی یا از جبر اجتماعی که آدمها آنجا برای ادامه حیات مجبور به کار و کار و کار اند و این کار و کار و کار باعث شده چرخههای اقتصادی بچرخد و در رقابتی وحشتناک اکثر رقبا را از حی انتفاع ساقط کند؟ این مسئله و مسائلی از این دست که مثلا تمامی این ثروت و شراکت بزرگ اقتصادی و اینهمه نیروی کار و غیره منتج به چه خروجیای میشود و در حال و روز امروز و فردای مردم آن سرزمین چقدر موثر بوده و مثلا چین امروز با چین ده سال قبل و بعد چقدر متمایز و است و وضع معیشتی مردمش چگونه! ذهن را قلقلک میدهد. از این که بگذریم اقتصاد ایران امروز بر پایه فعالیتهای خدماتی به جای اهتمام به امور تولیدی استوار است و تورم غیر معقول و منطقی و التهابات کاذب بازار و سکوت دولت و قس علی هذا از یک طرف و اصرار و اهتمام حضرت آقا به تولدی ملی و مصرف کالای داخلی در اوضاع تحریم از طرف دیگر اضلاع پازلی اند که اگر خوب کنار یکدیگر گذاشته شوند و دقت شود حفرهها خیانت را میشود حس کرد. خط مشی اصلی را حضرت آقا فرمودهاند: اصلاح الگوی مصرف / همت مضاعف و کار مضاعف / جهاد اقتصادی / تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی یقینا واردات بیرویه کالاهایی که مشایه داخلی دارد و ضمنا در داخل کشور با ازدیاد آن مواجهیم بوی خیانت میدهد. نکته دیگر فرهنگ مصرفگرایی و رفاه طلبی است که قطعا با فرهنگ جهاد و نگاه جهادی در تعارض است و جهادگران باید هشیار باشند که قناعتپیشگی و زندگی انقلابی یقینا راهگشاست و جرات ریسک ورود به عرصههای تولیدات اقتصادی را افزایش میدهد. اما در فضای کنونی از آن رو که میل جمعی به رفاهطلبی، زندگی تجملاتی، فعالیتهای یک شبه و نتیجهگرفتنهای آنی در کنار سودهای هنگفت از فعالیتهای کوچک اقتصادی وجود دارد نمیتوان انتظار اقتصاد تولیدگر داشته باشیم و منطبق با این اقتصاد همین فعالیتهای خدماتی است که در جامعه فراگیر شده است. تولید ملی ناظر به دو موضوع است اول به وجود آمدن فعالیت تولیدی در عرصه اقتصاد و دو این که این تولید ملی باشد و به نحوی مانع و رادع توالیدات غیر ملی باشد. حمایت از کار و سرمایه ایرانی هم حکم به مصرف تولیدات ملی و گردش مالی ملی برای جلوگیری از برون رفت سرمایه های ملی از شبکه بانکی کشور است که باعث رشد اقتصادی، بهبود وضع معیشتی مردم، پر کردن فاصله های طبقاتی و از بین بردن آثار تحریم ها و بازگشت ارامش به بازار متلاطم کشور خواهد شد. بعد التحریر: 1. همیشه آقا راه و چاه رو نشون می ده و ما هم چشم و گوش مون رو می بندیم و انگار نه انگار 2. فهم اقتصادی هم در کنار قهم سیاسی باید رشد کنه و نیازمند آموزشه 3. اوضاع حساسی رو پشت سر می ذاریم، همه مون اسبابکشی یعنی اسباب و وسایلت را از این جایی که هستی بلند کنی ببری جای دیگری که میخواهی باشی بگذاری. مثلا مردن. اسباب کشی از خانه دنیا به خانه آخرت. اساسا در اسباب کشی میل و اختیار وجود ندارد و هرکه اسبابش را میشکد مجبور به این کار است. و این قلم بدجور احساس میکند که جامعه امروز ایران دچار اسبابکشیهای غیر ضرور شده است. مثلا اسباب کشی از پیکان مدل 84 به سانتافه! یا از این قسم خزعبلات. شان نزول اراجیف فوق الذکر اسباب کشی یکی از کسبه محل بود که سالها مغازه لوازم الکتریکی داشت و در وقت و بیوقت نیازهای یک محل را تامین میکرد و چند سال پیش همسر مکرمهاش در نزدیکیهای همان مغازه یک باب مغازه لوازم آرایشی باز کرد و اصلا هردوی آن مغازهها از بیت محترم خودشان مشتق شده بود تا اینکه چند روز پیش وقتی با کمال سر به هوایی وارد مغازهی الکتریکی شدم همان همسر مکرمه را زیارت کردم و ابتدا جا خوردم حالا بیشتر از دیدن همسر مکرمه در الکتریکی، صحنات! (جمع مکسر صحنه) مورد مشاهده در آنجا که گمان میکردم لوازم الکتریکی است مرا به جا خوردن دعوت کرد. و اینکه تا حواسم سر جایش بیاید دریافتم که اینجا اساسا در "لوازمش" با الکتریکی مشترک است و الا این لوازم صرفا آرایش ست، عذرخواسته و بیرون آمدم و این طرف و آنطرف را که نگاه کردم دیدم مغازه را درست آمدهام اما مغازه لوازم آرایشی سابق شده است محصولات فرهنگی(بخوانید ویدئو کلوپ) و "لوازم" الکتریکی شده است "لوازم" آرایشی!! بعدالتحریر: 1. البته کار سختی است 2. خب این هم اینجوریه دیگه 3. اصولا دیگه داریم حال میکنیم با چیزای شیک و کارای با کلاس، شاید برای همینه که عمده فعالیت اقتصادی توی کشور شده امور خدماتی و کارای تولیدی خوابیده 4. برای سلامتی تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی هم صلوات 5. گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله من / آنچه که به جایی نرسد فریاد است 6. مثلا اینجوری لوازم آرایش، فروش لپ تاپ، دکوراسیون داخلی، بوتیک و مزون و... "باز پخش" سریالهایی که بیش از یک دهه از "پخش اول"شان می گذرد از شبکه آی فیلم یادآور خیلی چیزها ست. چیزهایی که خوب یا بد با آنها خاطره داری و زندگی برایت معنای دیگری داشت. و یک جورهایی ریتم زندگی را می توانستی حس کنی برخلاف حالا که زندگی ضربآهنگی ندارد و همه چیز انگار به صورت "الپی" ضبط شده است و روی دور تند در حال پخش شدن است و تو هم مثل همه هی میدوی و هی نمیرسی و هی نمیدانی چرا میدوی و "هیتر" نمیدانی چرا نمیرسی! و سریالها هم اینطوری شدهاند که هر شب چند سریال و چند کنش و واکنش و قس علی هذا... قدیمتر ها گذر زمان باعث میشد با آن سریالها زندگی میکردیم. امشب که یک قسمت پدر سالار پخش میشد و مثلا آذر روبروی اسدا... خان ایستاده و بود که "عمو جون من این جا زندگی نمیکنم" و اسدا... خان گذاشتهبود زیر گوش ناصر و مابقی ماجرا فردا حرف اول روز مدرسه و اداره و کوچه و بازار شده بود آذر و اسدا... و پیشبینیهای دراماتیک مردمی و تا هفته بعد که ادامه سریال را ببینیم کلی حرف و حدیث برایش در آمده بود. حال اما در حجم این گسترهی وسیع دیدن و خوردن و رفتن و بردن و زدن و "نفهمیدن" زندگی و فیلم و سریال زمینی و زیرزمینی جایی برای درک و فهم و تامل و تفکر باقی نمانده است و مردم خسته و هراسان و دوان دوان فراری از مترو و زندگی همینطور "صم بکم" مینشینند پای این سریال و آن سریال و میدانند که زندگی یعنی چه؟ نمیدانم... دیشب قسمت آخر سریال همسران از شبکه آی فیلم پخش شد. خلاصهای بود از هر آنچه که دیده بودیم و اندکی از پشت صحنهها... حس غریبی داشت... سریالی که با آن زندگی کرده بودیم... در پخش اولش قریب به یک سال هر هفتهمان را درگیر خود کرده بود و شخصیتهایش در ذهن مخاطبانش هک شده بود و وقتی میگفتیم مهین و کمال یا علی و مریم مختصات خاصی را در ذهن میآوردیم. اما آن یک سال در بازپخش سریال از آی فیلم در عرض چند هفته به انتها رسید! و این یعنی: سرعت کاذب زندگی امروز. اما ای کاش آن احساسات نوستالوژی زنده شوند و شبکه آی فیلم در کاستن از این سرعت توهمزده و الینه و ویران کردن این زندگی ظاهری و تهوع آور بینقش نباشد. بعدالتحریر: 1. این سرعت احمقانه زندگی امروز قراره به کجا برسوندمون 2. آرزویم برایت این است: در میان مردمی که میدوند برای زنده بودن / آرام قدم برداری برای زندگی کردن 3. بین تمام تفاوتهای زندگیهایی که در جریانه یک مسئله بارز و مشترکه: "نفهمیدن" 4. خیلی جای کار داره این موضوع، همین! درود و رحمت خدا بر صادق کوشکی بهپاس شجاعت و اخلاصش در برنامه 7 و فریاد کردن حقیقت گمشدهای بهنام "آرمان" بعدالتحریر: 1. صادق کوشکی بدون رودربایستی و تعارف و خجالتهای روشنفکری حرف از آرمانهای امام و انقلاب زد 2. علی معلم با وقاهت تمام گفت: آرمانهای جامعه عوض شده و ملت بهدنبال جوایز موهوم بانکیاند 3. فریدون جیرانی با بیحیایی تمام حرف آرمان و واقعیت را مطرح کرد 1. پل کابلی اهواز بهصورت غیر رسمی آغاز بهکار کرد و قرار بر این شد در سفر هیات دولت بهطور رسمی قیچی افتتاح روبانش را بدرد! 2. ساعت 23 و پنجاه دقیقه شب 23 اسفندماه سال 90 قرارداد کرایه خانه را نوشتیم و قرار شد تا 25 اسفندماه همان سال!! در آن منزل ساکن شویم... 3. خیلی روزهای .... نمیدانم چه بگویم اما سخت میگذرد و هر روز روزی چند ساعت زمان کم میآورم... 4. کاش خدا عاقبت بخیرم میکرد، خیلی خوب بود اگر چنین میشد... 5. کلاس فیلمنامه نویسی موسسه نمای نزدیک یعنی قوز بالای قوز! گفت: کدام حسن؟ گفتم: خب؟ گفت: تعریفت از کدامشان چگونه است؟ گفتم: حسن عباسی اقیانوسی است به عمق یک بند انگشت، مناسب برای مناظرههای هیجانی و جذب حداکثری حتا تا مرز خانواده سبز و مخاطب عام، اما حسن رحیمپور ازغدی برکهای ست به عمق یک اقیانوس، مناسب برای خواص و مناظرههای عقلانی، و خلیدن در عمق استراتژیک تفکر سکولار بعدالتحریر: 1. نمیدونم 2. یاد مسجد ارشاد افتادم، در سال 84 دم دمای انتخابات ریاست جمهوری نهم و سخنرانی مرتضی آقای تهرانی 3. کار ریشهای خیلی بیشتر به درد میخوره این روزها تا بعد از ظهر به کوب و با شدت سر کار هستم، و حرص می خورم! البته نیمی از این حرص خوردن را مدیون نداشتن دسترسی به اینترنت هستم!!! و... دو پروژه موزاری را هم به طور هم زمان پیگیری می کنم: 1. خرید های قبل از عروسی 2. پیدا کردن منزل! بعدالتحریر: 1. البته کارهای ریزه میزه قبل از عروسی دمار آدمو در میاره 2. بلا تکلیفی هم که خدا بخیر بگذرونه اساسا ترجیح میدهم پیادهنظام فرهنگی جمهوری اسلامی باشم تا یک سوارهنظام کودن و نقطهچین! بعدالتحریر: 1. با پرویز امینی در یک کارگاه یکروزه بودیم... 2. نیاز شدید فرهنگی جمهوری اسلامی به پیاده نظام های ورزیده و فعاله 3. توضیح میدم. انشالا! توی زندگی افرادی هستن که مثل قطار شهر بازی می مونن، از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی بعدالتحریر: 1. بعضیا این شکلی ان کاری شون نمی شه کرد 2. واقعا حال بهم زنه این قطار شهر بازی! 3. قیاس به نفس: آزاد چیزی از این وبلاگ حذف نخواهد شد. این داستان تقدیم شده است به مردی که تنها شده بود مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان میکند. خورشید از میانهی آسمان گذشته و ساعاتی از ظهر میگذرد. همراهانش را از دست داده و به سمت سرنوشتی محتوم میرود. سرنوشتی که برایش رقم خورده، سرنوشتی که او را به این جا کشیده است. به پشت سرش نگاه میکند. به خواهرش که به زنها دلداری میدهد و با چشمهای مضطرب به او خیره است. چشم از خواهر میگیرد و چرخ دیگری در میدان میزند. به جمعیتی که روبرویش صف کشیدهاند چشم میدوزد. از جای زخمهایش خون جاری است. گرد و غبار اندکی فروکش کرده است. و عدهی دیگری به سرعت به طرفش میآیند. نفسی تازه میکند و تصویر کودکیهایش و خاطرات پدر. مشق جنگهایی که پدر و پدر بزرگش به او آموختهاند در ذهنش نقش میبندد. نفس عمیقی میکشد و خود را روی زین جا به جا میکند. عدهای که بهطرفش در حرکتاند بر سرعت خود میافزایند و شمشیرها را از نیام بر میکشند. نگاهی به چهرههایشان میاندازد و بهسمتشان هجوم میبرد. به نزدیکیهایشان که میرسد از کنار هم پراکنده میشوند. بعضی سعی میکنند پیش از فرار به ضربهای کار مرد را تمام کنند، اما آنها که زود تر گریختهاند جان به در برده و چند نفری که تعلل کردهاند هلاک میشوند. فراریان به سمت مرد حمله میکنند و مرد که زخم تازهای بر پیکرش نقش بسته در مواجهه با آنها عدهای را از دم تیغ میگذراند و بعضی را جراحت عمیق میدهد، چنان که توان حرکت از آنان میستاند. گرد و غباری به هوا رفته است. در صفهای طویل مهاجمان ولولهای به پا ست، سر و صداهایی به هوا برخاسته، و آن آرایشی که هر لشکری دارد را از دست داده است. عدهای که میخواهند از خستگی مرد و شلوغی معرکه و گرد و غباری که به هوا رفته است برای اتمام کار استفاده کنند به سمت او میآیند، مرد که متوجهشان شده از معرکه دور میشود، از میانهی گرد و غبار بیرون میآید، و چرخی در میدان میزند. به نزدیکیهای محل استقرار کاروان که میرسد فریاد در میدهد: لا حَوْلَ وَلا قُوَّتَ اِلّا بِالله و به معرکه باز میگردد. نیروی تازهای یافته است و جان تازهتری گرفته. آنها که برای اتمام کار رهسپار شدهاند در گوشهای دیگر از بیابان با او درگیر میشوند. یکیشان که فکر میکند شمشیر را در قلب مرد فرو میکند و تمام، به مرد حمله میکند، پیش از آنکه تیغش به نزدیکیهای مرد رسیده باشد درد کوتاهی در گردن خود حس میکند و سرش از روی بدن به زمین میافتد. مرد اسب را هِی میکند، و با طمأنینه و محکم روبروی سپاه گمراه و نگونبخت رژه میرود. چرخ دیگری میزند، «لا حَوْلَ وَلا»یی و به تاخت اسب را میراند و بر بلندایی رو به لشکر، آنچنان که در تمامی دشت میپیچد، ندا میدهد: هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ برادرش به میدان رفته بود. سالها بود که عزم میدان داشت و مُیسر نبود. امروز اما تمامی راهها به میدان ختم میشود. به میدان رفته بود، جنگی، نبردی، گرد و غباری به هوا، و آخر هم «یا اَخی اَدرِکْ اَخاکْ...» بالای سرش رسیده بود و زیارت مادر. و «اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمّا». برادری که سالها پیش در تشییع تابوتی که تیرباران شد تمامی خشم مقدساش را به فرمان مرد فروخورده بود، امروز با تیر در چشمها، دستانی از بدن رها و شکافی میان ابروها روی زمین افتاده. سخت است دیدن او و خبر را به کاروان رساندن. به پیکر غرق خون و چاک چاک او نگاه کرد و دست به کمر برده بر زبان آورد: اَلانَ اِنْکَسَرَ ظَهْری وَ قِلَّتَ حیلَتی مرد، همانطور که روی زمین نشسته به پشت سرش نگاه انداخته بود، به چادر خیمهای که صاحبش علمدار کاروانش بوده و اکنون روی زمین از برادر خود حلالیت میطلبید. روی زمین سر بر زانوی مادر گذاشته و برای اولین با در این همه سال مرد را برادر خطاب کرده بود. خونهای جاری از زخمِ تنِ مرد جا به جا روی بدنش لخته شده. جنگ دیگری را به پایان برده است و آنان که نمیدانند با او چه کنند و چطور از پایش در بیاورند مستاصل روبرویش ایستادهاند، آشفته. و به حیرت نگاهش میکنند. اینبار چند دسته چند دسته آمده تا شاید رعب و هراس در دلش ایجاد شود و او که تصویر نفسهای آخر برادر علمدارش در ذهنش مرور میشود آرام آرام خود را آماده میکند و مثل پدرش به قلب جمعیت یورش میبرد. یاد پدر میافتد که هیچگاه به دشمن پشت نمیکرد و هیچگاه لشکری که او به قلبش هجوم میبرد بر جا نمیماند. به یاد فتحالفتوحات پدر قلب لشکر را نشانه میرود. جمعیت شتابان از میانه میشکافد و چندپاره میشود. در چهرهی بعضیها نشان از صلب و رحمی میبیند که بعد از این جنگ در اولادش پدید میآید و عاقبت بخیر خواهد بود، به این حکمت او را که جد آن مولود خواهد شد به هلاکت نمیافکند تا دست تقدیر راه سعادت را بر کسی بسته نگذارد. بعضی روی زمین به خود میپیچند و بعضی به هلاکت رفتهاند. از میدان فاصله میگیرد تا لشکریان مقابل بیایند و همرزمان مجروح را به عقب بکشند. و باز چرخ زدن در میدان و «لا حَوْلَ وَ لا» و رساندن اسب بر بلندی. به بلندی که رسید اسب را نگاه داشت. نگاهی به لشکری شلوغ و آشفته که مقابلش ایستادهاند میکند و سر میچرخاند و کاروانی که پشت سرش مانده را میبیند. خیمهی برادرش را نگاه میکند و عمودی که بعد از او بر زمین افتاد. نفس عمیقی میکشد و با صدایی بلند میگوید: هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟ لشکر هلهله میکرد. بعضیها بهت زده بودند و بعضی برای مبهوت نشدن عربدهی مستی می کشیدند. کودکش را بر دست گرفت و گفت: یا قوم اِن لَمْ تَرحَمونی، فَارْحَموا هذا الطِّفْل ولولهای به پا شد. لشکری که سیاهیاش در بیابان چشمگیر بود به تلاطم افتاده بود و از دور، گویی موج میزد. صفهای بهم پیوسته بیآنکه رزمندهای بدانها هجوم برده باشد بهم ریخته بود. صدای صفیر کشیدن شیئی در آسمان و نشستن شیئی سنگین بر جسمی نحیف. مرد متوجه شد کودکش گریه نمیکند و دستش که کودک را در آسمان گرفته بود تکانی ناخودآگاه خورد. تیری بلند بر حنجرهی نازک کودک نشسته بود. سر کودک از تن جدا، و گریهاش پایان گرفته بود. خونها از حنجرهاش بیرون میریخت. و پدر دست به زیر خونها گرفت، کف به کف دستی را که از خون کودکی شش ماهه پر میشد رو به آسمان بالا میبرد و خونها را رو به آسمان هدیه میداد و هیچش بر زمین برنمیگشت. به لشکر نگاهی انداخت، مانند همان لحظه که میخواست با آنان اتمام حجت کند سخت برآشفته بودند. نمیگذاشتند صدایش به گوشهایشان برسد، یاد حرفهای پدربزرگاش افتاد که وقتی کلام خدا را برای اجداد این لشکر خوانده بود گوشهای خود را گرفتهبودند تا مجذوب او نشوند. اما مرد بسان جدش حرفهایش را زد. و آنان بسان اجدادشان هلهله کردند. حرفهایش را زد اما آنها گوش نسپردند. حرفهایش را زد اما به دل آنها اثر نکرد، حتی آنها که بهگوششان رسید و حتی آنها که جوابش را داده بودند. دلسوخته بود. نگاهی کرد به خیل انبوهشان کرد که برای قتلاش کمر همت بسته بودند و حرف حق بر دلهایشان اثر نمیکرد و گفت: مُلأتْ بُطونِکُم مِنَ الْحَرام و به میدان رفت. و هَل مِن مُبارز طلبید. و هیچکس از پس او بر نمیآمد. هر چه هم که زخم برداشته و تشنه و خسته بود. خود را به بلندایی رساند و فریاد زد: هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟ اَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا؟ مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان میکند. خورشید از میانهی آسمان گذشته و ساعاتی از ظهر میگذرد. دیگر موعظه و نصیحت کارساز نیست. عدهای شکمهایشان انباشه است از حرام و عدهای وجودشان. بعضیهایشان در رحم مادرها و از صلب پدرهایشان حرام زاده شدهاند و مابقی، لقمه لقمهای که جسمشان را انباشه حرام بوده و حرام. حتی معجزه هم شفایشان نمیدهد و کاری از هیچکس ساخته نیست. مرد میرود به سمت سرنوشت محتوم خود. و هر چه بیشتر از ظهر میگذرد چهرهاش شادتر و شادی نهفته در جاناش عیانتر مینماید. گرما عرق تناش را درآورده است و خون و عرق تناش بهم آمیخته. در صفوف بهم ریخته و آشفتهی مقابلاش فریادی را که به استیصال رسیده از فرماندهی لشکر میشنود. به سربازاناش میگوید این مرد را نمیتوانید از پا در آورید، این پسر کسی است که پدرانتان را، قهرمانانتان را و اساطیرتان را به زمین انداخته و هلاک کرده. بروید! بروید! و همگی، و همهجانبه به او حمله کنید. امانش ندهید. صاحب صدا را میشناسد. در کودکی همبازی بودند. روزی پدرش گفته بود: سَلونی قَبلِ اَن تَفقدونی! و پدر او گفته بود موهای سرم چقدر است؟ که پدرش به او خبر از جنگ و قتال فرزندش به دست فرزند او داده بود. که آن پدر باور نکرده، به آن دو کودک که همبازی هم بودند نگریسته بود. و حال حرف پدرش تحقق یافته و آن کودک فرماندهی لشکری است که روبروی مرد صف کشیدهاند. مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان میکند. خورشید از میانهی آسمان گذشته. ساعاتی که میگذرد پیچ تند تاریخ است. تندترین گردنهی تاریخ که به سلامت گذشتن از آن به هیچوجه ساده نیست. اندک افرادی از گردنه گذشتند. و باقی در تندی پیچ تاب نیاورده به پرتگاههای نامعلوم تاریخ رهسپار شدند. مرد که میرود تا شریعت و حقیقت را از گردنهی تند تاریخ به سلامت عبور دهد، خسته است. جنگ و زخم و جراحت و خون دل و دلسوزی خستهاش کرده. اسب را نگاه میدارد و سر به آسمان میچرخاند و لبخند میزند. ضربهای بر پیشانیاش سرش را تکان میدهد. سنگی محکم به پیشانی اش خورده. دست میبرد به پیشانی. خون جاری است. گوشهای از پیراهناش را بلند میکند تا خون از پیشانی بگیرد، همان صدایِ صفیرِ آشنا را میشنود و دردی در سینهاش میپیچد. تعادلاش بهم میخورد و از روی اسب محکم با صورت به زمین میافتد: بِسْمِالله وَ بِالله، وَ عَلی مِلّتِ رَسولالله بلند میشود و روی زانو بر زمین مینشیند. نفس کشیدناش سخت شده و درد تمامی وجوش را پر کرده است. هرچه میکند تیر را نمیتواند از جلو بیرون بکشد. نوک تیر از آنطرف بدنش بیرون زده است. با دردی مضاعف تیر را از کمر بیرون میکشد و خون از سینهاش فوران میکند. دستها را بهخون خود آغشته میکند و محاسن سپیدش را خضاب میدهد. بهیادِ نامههایی میافتد که برایش آمده بود. و میدانست خطشان کوفی است، اما اجابتشان کرد تا حجت بر هیچکس نا تمام نباشد و نگویند از مرد کمک خواستیم و او چشم بر ظلمی که بر ما میرود بست. اجابتشان کرد تا در پیچ تند تاریخ به پرتگاه نروند. آنها که میخواهند کارش را تمام کنند به سمتش آمدهاند، هرکه میآید یا از نگاه او شرم میکند، یا از هیبتاش به لرزه میافتد. اما مرد شاید برای تسکین دل سوختهی خود و یا برای امیدی که به نفسی اگر پاک در میان لشکری ناپاک، مانده داشت در همان حال فریاد میزند: هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟ اَما مِن مُغیثٍ یُغیثُنا؟ اَما مِن ذابٍ یَذُبُّ عَن حَرمِ رَسولالله... و بر زمین افتاد. نمیدانند جان داده است یا نیرویش تحلیل رفته. جرات روبرویی با پیکرش را ندارند، به کارواناش حمله میکنند. مرد که این صحنهها را میبیند تمام تواناش را جمع کرده و از شمشیرش کمک میخواهد، از زمین بلند شده، به شمشیرش تکیه میزند و رو به حرامیان میگوید: اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دین وَ کُنْتُم لاتَخافُونَ یَوم المَعاد فَکُونُوا اَحْراراً فی دُنْیاکُم باز میگردند و بالای سرش چرخ میزنند. فرمانده به هرکس دستور میدهد که برود و کار مرد را تمام کند سر پیچی میکند. از میان لشکر کسی به سمت گودی میرود. پیکر اکثر یاران مرد در اطرافاش افتاده است و خود مرد در میانهی گودی روی زمین رو به آسمان. در فاصلهای دورتر خواهرش را بر بلندایی میبیند که مضطرب چشم به پیکر نیمهجان او دوخته است. و کسی به سمت مرد میآید که سینهاش به سینهی سگ ماننده است. مرد نگاهی به آسمان کرده و زیر لب میگوید: اِلهی رِضاً بِقَضائِکَ وَ تِسْلیماً لاَمرِکَ وَ لا مَعْبودَ سِواکَ یا غیاثَ المُسْتَغیثینَ زمین به لرزه در آمده و آسمان دیگرگون است. باد شدیدی وزیدن میگیرد و مرد به یاد چشمان بیماری میافتد که مدام به او دوخته بود و پیش از آمدن حرفهایی را از چشمان مرد شنید که هیچکس نخواهد توانست ادراکش را و زمین را راز آن نگاه، نگاه میدارد از لَساخَتِ الْاَرضُ بِاَهْلِها. آنکه سینهاش به سینهی سگ ماننده است خنجر به دست بالای سر مرد رسیده. مرد او را میشناسد که از فرماندهان لشکر پدرش بوده، اما امروز بعد از سالها به سگ ماننده شده. و مرد میداند او برای چه آمده و چرا او آمده. هیچ نمیگوید جز ذکری با خدایش و طلب آمرزش برای امت جدش. و سورهی یحیا به آیات آخر رسیده است. آنکه خنجر در دست دارد خنجر را به گلوی مرد گذاشته اما هرچه تقلا میکند کار از پیش نمیبرد. فریاد زنی درمیانهی زمین و آسمان نالهی ولدی... ولدی سر داده و مرد یاد بوسههای مادرش بر این حجنر و گلو است. آنکه سینهاش به سینهی سگ ماننده است و خنجر به دست دارد دست در موهای مرد میبرد و خنجر را بر گردن مرد میگذارد. خواهرش برفراز بلندی از پا میافتد و زمینگیر میشود. مرد چشم به آسمان میدوزد و رو به آسمان میگوید: خدایا تو میدانی مردی را میکشند که روی زمین فرزند پیغمبری غیر از او نیست. والسلام علی من اتبع الهدی محمدمهدی امجد – اهواز 11م دیماه 1388 بعدالتحریر: 1. باز انتشار این داستان در این وبلاگ شاید بخاطر خوندن کتاب سقای آب و ادب سید مهدی شجاعیه 2. مهم نیس 3. گاهی گمان نمی کنی و می شود / گاهی نمی شود که نمی شود 4. انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد / و گوش باغ پر از خنده کلاغان شد... پانته آ صفایی بروجنی وبلاگ جدید، کامنتهای نویسنده، نویسنده ناشناس، ارتباط احمقانه، سوالهای بیربط، احوال پرسی از خودت! یعنی: احتمالا فکر کردی روی پیشونی من نوشته سیبزمینی بعدالتحریر: 1. هیچ 2. اسب حیوان نجیبی است 3. میخواستم اینا رو واسهت اس ام اس کنم، دیدم اونقدرا ارزش نداری...
| Design By : Mihantheme |


